دیروز مامانم یه خاطره جالب از من گفت که با خودم گفتم حیفه که برای شما تعرف نکنم. و اما خاطره که به صورت داستان بیانش میکنم:

سرم را روی پای مادرم گذاشته بودم به یاد زمان کودکی و در همین حین در حال سوال پیچ کردن مادرم بود.
من: مامان من که کوچیک بودم چه طوری بودم؟
مامان: یه بچه آروم بودی برعکس خواهرت.
من: دیگه چی؟
مامان: خوب میدونی، تو نه تک پسر بودی برای همه عزیز بودی. خیلی هم مهربون و تپلی بودی همه هم دوست داشتن. زیاد حرف نمیزدی اما وقتی حرف میزدی انقدر شیرین بود که دلم میخواست از صبح تا شب به حرف ها و سوال های بچگانت گوش بدم.
من: مامان داری الکی میگی.  سوسکه میگه قربون دست و پا بلوری بچم برم. سعی نکن الکی با این حرفا منو خوشحال کنی، من که میدونم هیچ کسی منو دوست نداشت.
مامان: چرا اینطوری فکر میکنی؟ تو خیلی هم شیرین بودی.
لبخندی میزند و ادامه میدهد
-اگه اشتباه نکنم چهار سالت بود. داشتی گریه میکردی و از این که بابات نگذاشته بود بااون و خواهرت بری بیرون خیلی ناراحت بودی. اومدی پیش من و با اون صدای لطیف بچگانت در حالی که هنوز هق هق گریه توی صدات بود گفتی: مامان، خدا کجاست؟ منو دوست داره؟ من هم که نمیدونستم چه طوری بهت بگم تا بفهمی گفتم: خدا تو قلبته و تو رو هم دوست داره. تو باز پرسیدی: واقعا واقعا منو دوست داره؟ من هم گفتم: بله، خدا همه بچه های خوب رو که به حرف مامانشون گوش میدن و دیگه گریه نمی کنن رو دوست داره. بعد تو دستت رو گذاشتی روی قلبت. برای چند لحظه آروم شدی. یه لحظه دیدم لبخندی روی لبت اومده و خوشحال شدی و گفتی: مامان خدا منو دوست داره. خدا داره تریک تریک میکنه.
و بعد مامانم زد زیر خنده.خودم هم باورم نمیشه چه قدر فانتزی هام فانی بودن.
شما هم حتما امتحان کنید، یه روز که دلتون از همه چیز خسته شد برید پیش مامانتون و ازش بخواین که در مورد بچگیاتون بگه. بعضی مواقع مامانا با خاطراتی که از شما دارن یه امید جدیدی تو قلبتون ایجاد میکنن. از این به بعد هر وقت که بخوام بفهمم خدا دوستم داره یا نه دستم رو میزارم روی قلبم تا ببینم هنوز خدا داره بوم بوم صدا میکنه یا نه.