یه داستان کوتاه همین طوری نوشتم
خوش حال میشم بخونید و نظر بدید تا بهتر بتونم ادامه بدم :)

داستان در ادامه مطلب

------------------------------------------

جان بعد از مرگ همسرش تبدیل به یک مرد منزوی شده بود. هر روزش را در تنهایی می گذراند و شاید از این تنهایی لذت می برد. بعد از مرگ همسرش زندگی او به سمت روزمرگی رفته بود و می‌توان گفت که برنامه روزانه او فاقد هیچ گونه تغییری. او هر روز صبح زود، قبل از طلوع آفتاب، از خواب بیدار میشد وبه سراغ کار همیشگی اش یعنی دوشیدن گاو های مزرعه می‌رفت. بعد از اتمام این امر، دبه های شیر را با گاری فرسوده اش به نزدیکی جاده می برد و منتظر ماشین شرکت مواد لبنی می‌شد که مشتری ثابت شیر های مرغوبش بود. سپس به خانه اش بر می‌گشت و بعد از  دوش و تراشیدن ریش هاییش با یک تیغ نچندان تیز در جلوی میز آرایشش، یک لیوان شیر که از محصولات مزرعه خودش بود به همراه صبحانه ای مفصل نوش جان می کرد. بعد از کمی استراحت سراغ کار های مزرعه می‌رفت.

 آن روز، روز خسته کننده ای بود. نور و گرمای آفتاب نیم روز  به حدی شدید بود که باعث شده بود تا تمام لباس های جان خیس عرق شوند و بدنش عرق‌سوز شود. کار های مزرعه در نزدیکی های پاییز بشدت زیاد میشدند و هر ساله الیزابت تا حدودی بخشی از کار مزرعه را بر عهده می گرفت اما امسال او دیگر در کنار جان نبود و جان به تنهایی خودش باید کار های مزرعه را انجام می‌داد. بیلی که در دست داشت را با پای بزرگش با فشار در زمین فرو داد. بیل را بالا آورد و کپه خاک را در گوش ریخت اما ناگهان بیل از دستش رها شد و سرش گیج رفت. پاهایش سست شدند و هیکل سنگینش از پشت بر روی خوشه های گندم طلایی رنگ افتاد.

 بعد از مدت کوتاهی توانست چشمانش را باز کند. چشمانش به ابر های توده مانند که در آسمان پراکنده بودند خیره شدند. ابر ها او را به یاد خودش می انداختند، ابر های بی هدف که با وزش نسیم در تنهایی خود بسوی نابودی حرکت می کردند. نسیم خنکی وزید و در لباس های جان جریان یافت. احساس خوبی بود. دوباره چشمانش را بست، به یاد جوانی هایش افتاد. هنگامی که او و الیزابت بعد از یک روز تابستانی کاری در میان گندم های طلایی دراز میکشیدند در حالی که دست های همدیگر را در دست داشتند و به یکدیگر و آسمان و ابر هایش لبخند میزدند. خاطره بی نقص و تا حدودی شیرین بود اما حالا مانند یک خاطره تلخ برای جان می‌ماند. جان، مرد مقاومی بود. او حتی در مراسم خاکسپاری یک قطره اشک هم نریخت و بغضش را در گلویش خفه کرده بود اما حالا در تنهایی خویش دلش میخواست این بغض چند ماهه را بشکند و گریه کند. او این کار را کرد، به یاد تنها عشق جاودانه زندگی اش گریه کرد، گریه ای بی صدا !

بعد از مدتی که کمی آرام شد دستش را بر روی زمین زد و آرام بلند شد. دیگر حوصله ای برای کار کردن نداشت. حال که گریه کرده بود احساس سبکی می کرد. دست هایش را برای در آغوش گرفتن باد باز و در گندم‌زار شروع به دویدن کرد. گام های سنگینش را در خاک فرو می‌برد و به جلو می جهید. انگار گوزنی بود که تازه از بند اسارت آزاد شده. باد او را به جلو پرت می کرد و پرنده ها هم قدم او به جلو پرواز میکردند.

هنگامی که شب فرا رسید جان با خیالی راحت به خواب رفت. در خواب همسرش را دید، او را دید که دستش را گرفته بود  و در حالی که با هم در جهت حرکت باد در گندم زار می‌دویدند به بالا صعود کردند. در ابر ها که حالا به گرد آن ها می چرخیدند گم شدند و تا خود خورشید حرکت کردند.